Archive for دسامبر, 2007

پرتو تابان

در آن ستاره كسي‌سsunset.jpgت

كه نيمه شب‌ها همراه قصه‌هاي من است

ستاره‌هاي سرشك مرا، كه مي‌بيند

به رمز و راز و نگاه و اشاره مي‌پرسد

كه آن غبار پريشان چه جاي زيستن است؟

در آن ستاره كسي‌ست

كه در تمامي اين كهكشان سرگردان

چو قتلگاه زمين، دوزخي نديده هنوز

چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست

ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا

شكسته‌بال‌تر از ما نيافريده هنوز!

در آن ستاره كسي‌ست

كه نيك مي‌بيند

نه سرخي شفق، اين خون بيگناهان است

كه همچو باران از تيغ‌هاي كين جاري‌ست

نه بانگ هلهله، فرياد دادخواهان است

كه شعله‌وار به سرتاسر زمين جاري‌ست

نه پايكوبي و شادي كه جنگ تن به‌تن است

همه بهانه دين و فسانه وطن است

شرار فتنه درين جا نمي‌شود خاموش

كه تيغ‌ها همه تازه ا‌ست و كينه‌ها كهن است.

هجوم وحشي اهريمنان تاريكي‌ست

ز بام و در، كه به خشم و خروش مي‌بندند

به روي شب‌زدگان روزن رهايي را

سيه‌دلان سمتگر به قهر تكيه زدند

به زير نام خدا مسند خدايي را

چنين كه پرتو مهر

به خانه خانه اين ملك مي‌شود خاموش

دگر به خواب توان ديد روشنايي را

ميان اين همه جان به خاك غلتيده

چگونه خواب و خورم هست؟! شرم مي‌كشدم

چگونه باز نفس مي‌كشم، نمي‌دانم.

چگونه در دل مرداب‌هاي حيرت خويش

صبور و ساكت و دل‌مرده، زنده مي‌مانم؟!

شبانگهان كه صفير گلوله تا دم صبح

هزار پاره كند لحظه لحظه خواب مرا

خيال حال تو، اي پاره پاره خفته به خاك

به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا

تنت، كه جاي به جا، چشمه چشمه خون شد

به رنگ چشمه خون كرد آفتاب مرا

در آن ستاره كسي‌ست

كه جز نگاه پريشان او درين ايام

كسي نمي‌دهد از آسمان جواب مرا

به سنگ حادثه، گر جام هستي تو شكست

فروغ جان تو با جان اختران پيوست

هميشه روح تو در روشني كند پرواز

هميشه هر جا شمع و چراغ و آينه هست

هميشه با خورشيد

هميشه با ناهيد

هميشه پرتويي از چهره تو تابد باز

در آن ستاره كسي‌ست

كه نيك مي‌داند

سپيده‌دم‌ها شرمنده‌اند از اين همه خون

كه تا گلوي برادركشان دل‌سنگ است

يكي نمي‌برد از ميان خبر به خدا

كه بين امت پيغمبران او جنگ است

يكي نمي‌كند از بام كهكشان فرياد

كه جاي مردم آزاده در زمين تنگ است

در آن ستاره كسي‌ست

چون من، نشسته كنار دريچه، تنهايي

دل گداخته‌اي، جان ناشكيبايي

كه نيمه شب‌ها همراه غصه‌هاي من است

در آن ستاره، من احساس مي‌كنم، همه شب

كسي به ماتم اين خلق، در گريستن است.

1 comment دسامبر 31, 2007

The Alley

On a moonlit night, once againimg_01021.jpg
Through the alley, I wandered, without you.
My body, an eye gazing in search of you.
My soul, a cup teeming with anticipation
Of seeing you,
Now, I became the mad lover, anew!

Deep in my soul’s treasure-chest,
A flower, your memory, gleaming.
The garden of a thousand memories, smiling.
The scent of a thousand memories, beaming.

That night, I recalled,
Through the alley, we wandered, side by side.
Wings wide-open, in cherished solitude, soaring.
For a time, by the brook, resting.
You, all the world’s secrets in your black eyes,
I, by your glances, mesmerized.
Clear skies, quiet night,
Faith smiling, time tame.

Moonlight, grapes pouring down into the water.
Tree branches, fingers reaching up to the moon.
The night, the meadow, flowers and rocks,
Silently charmed by the nightingale’s song.

Your words of warning, I recalled,
Avoid this love!
Behold this brook for a while!
Water mirrors timid love.
Today, you care for a glance of your lover,
But, tomorrow, your heart will belong to another.
Leave this town,
Forget this love.

How would I avoid this love,
I do not know how, I said.
How would I leave your side,
I can not now, nor ever, I said.

That first day, my heart became a bird of desire.
Like a dove, I perched on your roof,
Rocks, you cast at me,
I did not fly away.
I did not fall apart.

A prairie deer am I, you the hunter.
Round your traps I wander and wander,
For to be captured by you, to surrender.

How would I avoid this love,
I do not know how, I said.
How would I leave your side,
I can not now, nor ever, I said.

From a branch, a teardrop, falling.
A bitter moan, an owl, flying.
Tears in your eyes, gleaming.
Moon, at your love, beaming.

You fell silent, I recall.
Covered by a blanket of gloom,
I did not fly away.
I did not fall apart.

Many a night have passed in melancholy darkness.
You have abandoned your tormented lover.
You would not set foot in that alley again.
Oh, but how, but how,
Through the alley, I wandered, without you.

Add comment دسامبر 31, 2007

مثل باران

 

من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

چون خورشيد باش

تا تواني،img_0104.jpg

پاك، روشن،

مثل باران،

مثل مرواريد باش

Add comment دسامبر 24, 2007

درود بر تمامي بازديدكنندگان عزيز

زين پس قصد بر اين است كه عكسهايي رو كه خودم از مناظر و اجسام گرفته يا خواهم گرفت و اخبارهايي از گوشه كنار جهان رو بر روي نت منتشر كنم.

جا داره كه در ابتدا اگراز ديد بينندگان محترم عكسي خوش آيند نبود پوزش بطلبم.

Add comment دسامبر 24, 2007


آمار واروني

افراد حاضر در وبلاگ

page counter

Blogroll

گاه شمار

دسامبر 2007
ش ی د س چ پ ج
    ژانویه »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

اينا رو خيلي دوست داشتيد

اينا بيشتر كليك شدن

آخرين وب نوشته ها

صندوقچه اسرار

Flickr Photos

engine_shed_01

The Secret Life of Trees III

Untitled

More Photos

جلوي اينقدر هرز نامه گرفته شده

رتبه در گوگل

PageRank